..
هم قد چنارکوچکی بودم که ...
هم سایه ی سار کوچکی بودم که...
اما نه گلی به شاخه دادم نه بری
ای کاج انار کوچکی بودم که ...
.
جلیل صفر بیگی
برچسب:
نویسنده: سارا عابدی
میخواهم هارد بخرم و فیلم های لپ تاپ را تویش بریزم،
اما هر چه فکر میکنم میبینم نمیتوانم...
پایم تا دم مغازه اش میرود و بعد از آن دیگر نمیکشد
.
.
.
برچسب:
نویسنده: سارا عابدی
نگرانم که به تو
هدیه کنم شعرم را
وتو آن را به کسی....
واااای ولش کن اصلا...
برچسب:
نویسنده: سارا عابدی
قبل تر ها که یک وبلاگ را با نوشته های مخاطب خاص دار! یا جملات فرضا" مفهومی میخواندم با خودم میگفتم، وای چقدر باحال، چقدر باکلاس!!
بعدها فهمیدم که گاهی برای ساطع شدن یک پاراگراف سه خطی نویسنده میتواند چه زجری متحمل شده باشد...
برچسب:
نویسنده: سارا عابدی
برچسب:
نویسنده: سارا عابدی
دائما" تصویر حیاط جمکران، مخصوصا" رنگ سنگ های تراس های سمت چپی جلو چشمم است..
بس که بهشان چسبیدم و از نزدیک زمزمه شان کردم،
توی عکس های آن روز ده سال پیرتر نشان میدهم.
برچسب:
نویسنده: سارا عابدی
...
آن کس که کوه غم به دل عاشقان گذاشت
ماندم چرا اجازه ی آتشفشان نداد
با ما چه کرد عشق که صد بار قلبمان
تا پای مرگ رفت ولی باز جان نداد
بر کام بازمانده ی رندان تشنه لب
دستان مرگ جز قدحی شوکران نداد
...
برچسب:
نویسنده: سارا عابدی
برچسب:
نویسنده: سارا عابدی
شقایق وحشی لاله واژگون شد ز عشق
کوچک جوانه ی عشق من اما نهال نداد....
برچسب:
نویسنده: سارا عابدی
یه روزی میام زیارت شما
یا شما قدم رنجه میکنید..
برچسب:
نویسنده: سارا عابدی
به دریا میزنم آخر شبانگاهی..
به دور از ذره ای باور
به دور از هر چه آگاهی
مرا وقتی نمیخواهی
کجا لنگر
کجا ساحل
کجا قایق
کجا صید و کجا ماهی... ؟
برچسب:
نویسنده: سارا عابدی
برچسب:
نویسنده: سارا عابدی
پیام میدهد که یکی از بچه های خوابگاه توی اتاقش ایست قلبی کرده و دیگر بین ما نیست...
و خواهر فاطمه هم سرطان خون گرفته و پزشک ها قطع امید کردند...
مات، زل میزنم به صفحه..
آنقدر نگاه میکنم تا جلوی چشمانم تار میشود..
همین چند هفته پیش بود که با فاطمه توی اتاق نشسته بودیم و میگفتیم و میخندیدیم..
برچسب:
نویسنده: سارا عابدی
این ذره ذره مردن است،
یا
زنده شدن؟!...
برچسب:
نویسنده: سارا عابدی
برچسب:
نویسنده: سارا عابدی
کسی در کتاب دینی سوم دبیرستان گفته بود که هر آنچه که به آن علاقه داشته باشید مثل پتک توی سرتان میخورد؟
انصافا" نگفته بود...
هر چه که بود گل و بلبل و خدا دوستتان دارد و کافی است رویتان را برگردانید و اگر شوق او را به خودتان میدانستید بند بند استخوان هایتان از هم میگسست!
خب انگار تعریف ما از دوست داشتن با تعریف خدا یک مقذاری فرق داشته!
البته قسمت گسستن بند بند استخوان رد خورد ندارد...!
برچسب:
نویسنده: سارا عابدی
زد پس کله مان و در عنفوان جوانی توبه کردیم از شیوه رایج زندگی،
از آن موقع تا الان هی داریم توبه میکنیم از غلطی که کرده ایم...
.
.
همچون موشی که بین تله موش و گربه لاجرم باید یکی را انتخاب کند..
...
حقیقت اینست که ما در اختیار خود هم مجبوریم و انتخاب نام اختیار اصلا" واژه ی مناسبی نبود.
باید انتخاب کنی که یا بدبخت شوی و یا با بدبختی تمام خوشبخت!
so pretty
برچسب:
نویسنده: سارا عابدی
شاید گیر کار اینجاست که زیاد به حرف اطرافیانمان گوش میدهیم..
هر کس بر ظن و تجربه خود سخن میگوید و این انکسار در تفکر است که هر اندیشه ایی ار بدهیم دیگران بپزند و به خوردمان بدهند.
و ما دائم یادمان میرود که تقلید در فروع است و نه در اصول...
برچسب:
نویسنده: سارا عابدی
برچسب:
نویسنده: سارا عابدی
برچسب:
نویسنده: سارا عابدی
برچسب:
نویسنده: سارا عابدی
آمریکا از اون سر دنیا تشریف میاره و به یک کشور حمله موشکی میکنه.
و من به این فکر میکنم که اگه این کار رو ایران انجام داده بود چه اتفاقاتی پشتبندش رخ میداد؟
مثلا" مریم رجوی ممکن بود داد بزنه که در راستای اعتراض به نقض حقوق بشر، بریزید تو خیابون ها...
برچسب:
نویسنده: سارا عابدی
برچسب:
نویسنده: سارا عابدی
.
به کجا برم سری را ..
که نکرده ام فدایت...
برچسب:
نویسنده: سارا عابدی
برچسب:
نویسنده: سارا عابدی
برچسب:
نویسنده: سارا عابدی
خسته شدم شازده،
حس های بدی به سراغم می آید..
غم و ناراحتی تنها گوشه ایی از آن است..
نمیدانم قرار است چه بشود و از آنچه قرار است بشود میترسم!
خواب های عجیبی میبینم...
دیشب خواب دیدم که با وسیله ایی آینده را بررسی میکردم، که ببینم چه میشود و هی یادم میرفت و نمیشد.
دلم میخواست یک آدم بیرحم و خودخواه بودم و بیخیال همه چیز میشدم. نمیدانم چرا نمیتوانم؟؟؟
کاش دوست بودیم! رفیق! همجنس...
الان میفهمم چه میگفتی شازده! الان میفهمم..
.
برچسب:
نویسنده: سارا عابدی
باید رمان بخوانم، یک رمان با عمق زیاد،
نه باید متون پیچیده ی یک کتاب عرفانی را بخوانم...
باید نماز بخوانم، نماز های سنگین و طولانی...
باید این پوسته را بشکنم و به لایه بعدی نفوذ کنم،
جایم اینجا تنگ است و دارم خفه میشوم..
مانده ام که خدا سرنوشت مرا چه نوشته و میخواهد برایم چه رقم بزند که اینگونه در تب و تابم! چیزی نمانده که از دعاها و خواسته های معنوی ام برگردم و بگویم غلط کردم..به من هم یک زندگی معمولی بده!
نمیدانم...
برچسب:
نویسنده: سارا عابدی
حرف منت نیست اما صد برابر پس گرفت
گردش دنیا اگر چیزی به ما افزوده بود
برچسب:
نویسنده: سارا عابدی
برچسب:
نویسنده: سارا عابدی